مهاجرت, فصلی تازه برای تجربه کردن..
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱ : توسط : پاییز بلند

رفتن سخت نیست اما دل کندن آزار دهندست مخصوصن دل کندن از جایی که بهش عادت کردی..

نمیدونم چرا یاد این جمله ی کلیشه ای می افتم که میگه:

هر رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت..

من نمیرم که برسم، میرم تا در حرکت باشم، همیشه از سکون و یه جا موندن متنفر بودم و همیشه عاشق تجربه کردن محیط های جدید هستم و این جاده ی لایتناهی ادامه داره، کی میدونه ادامه ی مسیر ممتد لایتناهی کجاست؟

میرم تا رفته باشم، موندن پوسیدنه و زوال.. برای بودن باید رفت و من رفتم به اینجا

 

پی نوشت:

هرچند کوتاه و کم نوشتم اینجا، اما خاطرات خوب و تلخشو همیشه با خودم به هرکجا خواهم برد..

از مهربونی دوستانی که اینجا پیدا کردم تا تلخیه از دس دادن داریوش

از تولد رها تا رهایی از مرگ زیر چماغ تحقیر نژاد پرستای ویکتوریا و شکستن دل و دست و دوربینم..

از کافه پلاتی تا بار سیمون...

از پانتومین های موزیکال سینتاگما تا رقص تانگو تو آغوش رودخانه ی سن

از لبخند بی رنگ فاحشه های خیابون پر زرق و برق مارشال دوگل که وخت برگشتن در مسیر خونه هر شب میدیدمشون تا خودفروشی آدمایی که همه ی اعتقاداتشونو مذهب و خداشونو هر روز صب تو میدون کاریساکی دس فروشی میکردن

از راکی دس ساز یونان باستان که کپی اوروجینال عرق سگی خودمون بود تا اسکاچ شینایی که طعم درد و دلتنگی میده

از بار های آخر شب کاردالوس تا خوندن مقاله های شهر نو..

من اینجا رو دوس دارم اما این دوس داشتن دلیل به بند کشیده شدنم نیست و این درس رو امشب محسن بهم داد..

پی خاص کرگدن نوشت:

خیلی ...

چی بگم؟ دوست دارم؟ آقایی؟ نوکرتم؟ میخوامت؟ مخلصم؟

کمه محسن، اگه همه ی اینا رو بارها بگم بازم کمه..

داشتنت مقدسه کرگدن!


 
رها متولد شد
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧ : توسط : پاییز بلند

امروز بهترین روز زندگیه منه، امروز ساعت ١٠:٣٧ رها به دنیا اومد و من برای اولین بار لذت دایی بودن و دایی شدن رو احساس کردم، حس فوق العاده ای دارم اونقد شادم که توصیفش غیر ممکنه..

این عکس رها ی منه، درست یه ساعت بعد از متولد شدنش

 

 


 
وایستادم که وایستادم, به تخمم ( تخمه ام یا پوس تخمه ام یا... ) که واستادم..
ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠ : توسط : پاییز بلند

 

دیروز دکتر بهم گفت لوزه هام و ریه هامو باید عمل کنم, خندیدم اساسی و کر کر..


امروز دست راستم شکست (انگشت کوچیک و انگشت کنار انگشت فاک- یعنی همون انگشت مابین انگشت کوچیکه و انگشت فاک) بازم خندیدم نه به خاطر کتکی که خوردم و لباس شخصی های نژاد پرست زیر مشت و لغت و چوب و چماغشون نوازشم میکردن, نه به خاطر تداعی خاطرات شکسته شدن دوربین و مبایلم درست مث وختی که نرسیده به میدون فاطمی لباس شخصی های خودمون ترتیبشونو و ترتیبمو دادن فقط به جرم اینکه داشتم عکس میگرفتم و ویدیو ریکورد می کردم.. نه به خاطر خنده دار بودنش.. خندیدم چون خنده داره, کی میدونه چه اتفاقی برای دنیا افتاده؟؟؟!!! خندیدم چون جوابشو نمیدونم, خندیدم به خاطر اینکه خیلی عجیب زنده موندم و خودم باورم نمیشه
یه همه ی این دلایل و هزار و یک دلیل دیگه خندیدم و خندیدم و وق زدم تا وختی که دیگه داشتم گریه میکردم, گریه هامم خنده دار بود و شور و تلخ مث آب شرب زادگاه منطقه محروم مرحومم.


آخر شب با اصرار  Emmy که هم دوستمه و هم خبر نگار رفتم بیمارستان K.A.T ایکس ری گرفتم و دستمو قنداق کردن, بعدم انداختنش تو بغل گردنم, حالا دسم شده سربار گردنم, اینم خنده داره.. خنده دار ترش اینه که وختی با دوتا دست تایپ میکردم گریم میگرفتو اشکم در میومد و تا نوشتن و تموم کردن یه پست به سر منزل معبود میرسید، نموده میشدم در حد فینال المپیک حیوانات, الان که دارم با دست چپ و جناب آیت الله العضمی انگشت فاک همون دست چپ تایپ میکنم خنده هام دردشون گرفته و قلقلکم میدن

 

 

پی نوشت:

 
دوکی با تاکید فرمایش نمودند که 6 هفته این دست راست تن پرور باید تو گچ بمونه گردن بدبخت و فرو افتاده جورشو باید بکشه تا ادب بشه و عبرتی باشه برای دست چپ که تا قبل از الان فکر میکردم فقط برای دسشویی و النضافت من الایمان به درد میخوره و دست راست سرکش هم با انگشتاش دیگه برای ثبت کردن تصاویری که هیچ مدیایی نشون نمیدن, تو هر سوراخی, به هیچ دکمه ی ریکوردی فشار نیاره.. کیه که حرف گوش کنه؟؟, چه دوکی اسکلی.. به قول مادربزرگ خدابیامرزم این دکترا هیچی بارشون نیست

 

من تو موبایل گم کردن و موبایل ازم دزدیده شدن و به گا دادن موبایل در هر تجمع داخلی و خارجی و بر علیه امنیت ملیو براندازی و تشویش اذهان عمومی و به راه انداختن انقلاب های رنگی و مخملی و تخمیو تخیلی و ... رکورد دار شدم, امروز تو اوج له لورده شدن و وسط تظاهرات مردم که بعد افتاد به دست لباس شخصیا که معلوم نبود از مردم بودن یا با مردم، بر علیه مردم! موبایل نوکیا N-95 بیشرفمو ازم گرفتن و شکستنش, دلم شکست.. شب قبلش به زری زنگ زده بودم و زری برام از هایده و گل پا خوند و من صداشو ضبط کرده بودم, فایل صوتی که با صدای زری داشتم برام خیلی عزیز بود, بغض چنگ انداخته تو گلوم

ای خدا تو روح خودت ت ت ت ت ت و ننت و زنت و بچت و...

.

.

.

.

.

.

.

(صلوات) چشمک


 
بدون شرح!
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱ : توسط : پاییز بلند

 

 

 

 

 


 
فصل مهاجرت، آخرین فصل از نسل این کرگدن..
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱ : توسط : پاییز بلند

 

 

برای اولین بار اومده بود تو وبلاگ پاییز بلند (بلاگفا) و برای پست اسپژمی که درمورد اقدام به خودسوزی یه دختر یازده ساله افغانی نوشته بودم، کامنت گذاشته بود, به همه چیز وبلاگم گیر داده بود, از عنوان تیتر تا رنگ تیره زمینه و رنگ فونت و بعدم انتقاد از مظمون غمگین مطالب وبلاگ و طولانی بودن پست هاش  .. کامنتشو که خوندم خندم گرفت, با خودم گفتم اگه منو دیده بود حتمن از موهام شروع میکردو تا به رنگ شرتمم گیر میداد
وختی رفتم وبلاگشو خوندم, شدم اسیر دستای قدرتمند و صادق قلمش و به خودم که اومدم دیدم  شدم معتاد پر و پا قرص خوندن زر زدناش و خلاصه افتادم به دام مرام و معرفت اصیلش، که این روزا  تو وجود کمتر کسی پیدا میشه
فضای وبلاگ
کرگدن بی نهایت ساده و نوستالوژیک بودم برام, هر وخت وبلاگشو میخوندم احساس آرامشی همراه با لذت و امنیت میکردم و بعضن از خوندن بعضی از پستاش دچار هیجان، غم و شادی میشدم ، با مطالب طنزش تلخ میخندیدم و با غم لابلای بعضی از نوشته هاش گریه میکردم،بعصی از پستاش خاطرات کودکیمو زنده میکرد, با یه سری دیگه زمان حال رو برام تغییر میداد و.. 
من از این وبلاگ خیلی خاطره دارم, تو این وبلاگ دوستایی پیدا کردم که مث آب چشمه  زلال بودن و مث تمام شاخه های همه ی درختای جنگل برای رقصیدن نسیم پاییزی، پاییز بلند لابلای لطافت اندام برگ هاشون بخشندگی داشتن, دوستایی به لطافت
ابر چند ظلعی , به اندوه تلخ عمه زری, به نشعگی شعر تاتوره, به حض بردن از غزل های وحید, به مهربانی کلمات نینا, به صداقت طعم سیب ، جنس بغض، شعر هزاره (سیب، بغض، هزاره..)
تو همین خونه بود که با
جو-گیریات کیامهر ,جوگیر شدم, با نگاره های دافی نگار در نوسان افتادم, م.ح.م.و.د رو شناختم و از همین جا برای خوندن یاداشت های پسر مزرعه دار به مزرعه پسری میرفتم که هوای آسمون مزرعه دلش پاک و زلال بود
خونه کرگدن رو دوس داشتم نه به خاطر خونه بودنش, نه به خاطر امن بودنش, نه به خاطر عادت.. به خاطر شلوغ بودنش, دور هم بودنش, با صفا بودنش..اینجا برای من مث یه جمع خونه وادگی بود تو شبای جمه, همون جمایی که همه هستن و میگن و میخندن و تو سر و کله هم میزنن, همون جمایی که  همه همدیگه رو دوس دارن, دلشون برای هم تنگ میشه, کنار همن و..
اینجا خیلی چیزا به من داد و بهم آموخت , من تو این خونه صفا و محبت و رفاقت رو یه جا پیدا کردم, این خونه فرصت اینو به من داد تا محسن رو با همه ی مرام و لوطی گری و انسانیت و رفاقت و عشقش و...  بشناسم و
مریم ترین بانو رو ببینم وارتباط های مجازیم با کرگدنی با قلبی از جنس ماورا بشن شیرین ترین حقیقت داشتن کسایی که الان بیشتر از خودم دوسشون دارم و دلتنگشون میشم و از به یاد آوردن خاطرات کوتاه دیدنشون تو دنیای حقیقی لذت میبرم و این سر دنیا از اینکه فرصت بیشتری برای دیدن و بودن حتی یه ثانیه بیشتر باهاشون نداشتم حسرت بخورم و این حسرت گره بندازه تو گلومو بغضمو تبدیل بکنه به های های گریه شبای تنهاییم تو کافه های خلوت آخر شب محله گاردالوس، همون موقعست که تلخی یه پیک از اسکاچ گرم تحوع آور شینایی تداعی کننده ی تلخی آخرین باری میشه که محسن رو دیدم، وختی که رفت بی اختیار و از ته دل پشت سرش گریه کردم

سلامتی..

سلامتی کرگدن

سلامتیه دوستیمون

سلامتی..

سلامتیه بغضی که واسه رفیق میترکه 

سلامتیه محسن باقرلو  که میدونم دل کندن از خونه ده سالش به اندازه اسباب کشی به خونه جدیدش براش سخته

سلامتی ..


میدونم این خونه برای یه مدت هست و بعد میشه خاطره، میدونم که محسن هست و فقط داره اثاث کشی میکنه ولی رفتن از این خونه خیلی سخته, مث اینه که خونه ای رو که تو یکی از محله های پایین شهر توش بودی ، اونجا متولد شدی و بزرگ شدی رو با تمام خاطرات خوب و بدش بخوایی رها کنی و از حوض وسط حیاط و ماهی قرمزاش و دیوارای کاهگلیش که وختی عصرا ننه جون آبپاشیشون میکرد و بوی نم کاهگلش میبردت به بهشت, دل بکنی و بری تو یه برج وسط ازدحام شهری که با همه چیزش غریبه ای, سخته تا بیاییم عادت کنیم سخته، من بوی شب بوهای باغ ننه جونو تو خونت جا گذاشتم، بوی خیسی تن ماهی قرمزاش وسط حوض حیاط، بوی تن آسمون پر از ستارشو وختی شبا بغلم میکرد..

.

.

.

تو پست آخرت نوشته بودی:  منّت بذارید و چند خط دربارهء این وبلاگ بنویسید ... خاطره ... حرف و نظر ... انتقاد ... هر چی ... فرقی نمی کنه ... مهم اینه که بنویسید ... بعد من نوشته هاتونو میذارم تو پستِ آخر و پروندهء اینجا برای همیشه بسته میشه ...


خاطره : همه ی پستا و کامنتاش خاطرن برام، محسن. از جدی بودنات و کلافگیات و زر زدنات تا بی حوصلگیاتو، خنده ها و اعتراضات محتاتانت، تا خود بخوان اون حدیث مفصلای اعصاب خورد کن و بامزت ..  به گند کشیدن کامنت دونیت این اواخر با همکاری صدف و ش ش ش ش ش ش ش ش شتیری و بقیه که هم خاطره بود هم ترس و هم عشق و شیطنت کردن.. آخ که چقد حال میداد مث این بیمارای روانی که بشون میگن این کارو نباید بکنی اما از سر شیطنت و کیف عذاب دادن طرف بدتر کلید میکنن, از ساعت دوازده-یک شب تا بامداد خمارچت کردن الکی تو کامنت دونیت.. های کامنت میزاشتیمو چرت و پرت میگفتیم و هر هر کر کر میخندیدیم و برای پستای دیگه جمیعن نقشه های شوم میکشیدیم, آخ که چقد حال میداد. به خدا همش تقصیر این ش ش ش ش ش ش ش شتیری بود که ما هارو اغفال میکرد نیشخند

حرف و نظر : حرف که زیاده اما به نظر من مسولین باید بکنن وختشو زیاد تا بفهمن فرار مغزها همون مهاجرت کرگدنیه که رییس گلست

 انتقاد: مردشور ریختتو ببرن نمیخوایی یه چند کیلو لاغر کنی؟؟؟ من که میدونم از بس چاق شدی و از درپرشین بلاگ نمیتونی بیایی تو , داری از بیشه کرگدن میری, اینا همه بهونس که به خاطر پاره ای از مسایل پشت پرده و وجود مشکلات فنی مجبور به تغییر مکان شدی

 هر چی : گامنت

فرقی نمی کنه: هر جا که بری, هرجا که باشی همیشه دوست دارم و برام عزیزی, نیشتم ببند گنده ی کچل بی شرف دوس داشتنی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

 مخلصتم تاواریش

 

پی مهاجرت کرگدن نوشت:

پرشین بلاگ چقد صوت و کوره و این بیشه چقد خالی.. دیگه دیدن عصر یخبندان برام خنده دار نیست

امشب بد جوری پیمان شکنی کردم، از مرزای مستی فرسنگها دور شدم و رفتم تو سرزمین سگ مستی به آخراش که رسیدم همه چی سیا بود، سیا.. سگ.. مست.. مست.. سیا.. سگ.. سگه سیا.. سگه مست.. سیایه سگ مست.. مسته سیایه سگ...

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه

 

 

 


 
اومدم مثلن آپ کنم
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸ : توسط : پاییز بلند

 

اومدم آپ کنم دیدم حتی یه کلمه هم نمیتونم بنویسم, نزدیک 20 دقیقه خیره شدم به صفه کلید و مانیتور اما دس و دلم به نوشتن نمیره, یه کم زمان نیاز دارم, خیلی بهترم اما هنوز باورش برام سخته ولی دارم رو خودم کار میکنم تا این روزارو زودتر سپری کنم
از همتون ممنونم و خوشحالم که دوستایی مث شما ها دارم, با بودن شماها هیچ وخت احساس تنهایی نمیکنم , مرسی که تو هر شرایطی کنارم هستین
دوستون دارم


 
خوش به حال اموات که با تو میخندن
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸ : توسط : پاییز بلند

 

 

درست یه شب قبل از اینکه  پدرش بهم زنگ بزنه و بگه داریوش تصادف کرده, داشتیم با هم تلفنی حرف میزدیم و طبق معمول همیشه میگفتیم و میخندیدیم , پدرش که تلفن کرد و خبر داد زدم زیر خنده, گفت الان تو کماست, گفتم عامو تو دیگه چرا، شما هم شدی عروسک دس این جقله، تو عالم و آدم، فرو کرد و دو سره رفت و برگشت، بسش نبود، رفته تو کما که چه غلطی کنه؟ باباش که زد زیر گریه و قسم خورد، هری دلم ریخت ،خنده هام شد لبخندی از جنس ترس.. ترسم شد یه دنیا دلشوره و اضطراب...

 وختی زنگ زدم بیمارستان, وختی دکترش گفت آخرین علایم حیاتی از بین رفته و کاری نمیشه... وختی خبر مرگشو شنیدم ،لبخند ماسیده ی روی لبم شد هق هق گریه های ناباوری و ترس و ماتم و تنهایی و تنهاییم..

هنوز منتظرم , پس چرا یکی بهم نمیگه که باز داری شوخی میکنی کثافت, از اون شوخی های خرکی مخصوص خودت, لعنتی.  داریوش چرا بهم زنگ نمیزنی و بام یه قرار تو کافه پلاتین نمیزاری و بعد بیایی با اون جوکای دس اول زیر سن و سالت منو بخندونی و از دلم در بیاری و ..
دیروز جسدش اومد با همون مسخره گی غیر قابل باور و یه  لبخند همیشگی روی لبای این دفعه بی رنگش..

 امروز دفنش کردم, روش خاک ریختم و زار زار خندیدم  به این زندگی کوفتی و تمام بازی های سخت و نقشای بیرحم و جانفرساش.. و هر هر اشک ریختم به حال رفیقی که داشت روی رفیقش خاک میریخت و صداش در نمیومد
شاید تا فردا که برگردم دیگه باورم شده باشه که از دست دادمت

دارم خفه میشم

 


 
کاغذ های مچاله شده..
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸ : توسط : پاییز بلند


جنینی گرسنه در ما
دهان باز میکند ،

 انگار جوجه عقابی در قله ای دور !...

 روی میزی پر از کاغذ مچاله های نویسنده ای افسرده

 ظهرانه خواهیم خورد ،

 تنها مانده من شعبده بازی کنم ،

 و شمعی را از دورترین جای توبیرون بیاورم

 و روی میز بگذارم .

  خرگوشهای بی کلاه از سینه هات بالا می روند !...

 حالا باد بزن

 تکه ای از گوشت لبانم راکه در من آماده ی بریانی ست ،

 چه میهمانی ی عجیبی در چشمهایت برپاست

 و تخت آماده ی خوابیدن است !

 چرتی کوتاه و بادی که آمد

 وجنین تو را با خود برد

 از اتفاقی ناگهان خبر دارد ،

 و از هر گوشَت شنیده شود ،

 ناگوار خواهد بود ،

 چرا که فهمیده ام ناشنواییت

 ارتباطی مستقیم با جنینی که در من شعر نمی فهمد و می خوابد (انگار لالاییست) دارد

 خوب فکر کن

 کجا باید به دریا بریزیم

 خسته تر از آنم

 که در عمق ناتوانیت

 دست و پا بزنم




چیزی درونم میلرزد
،

سنگین

...
...غریب

پُر تلاطم

وعُصیانش نگرانم میکند.

شاید

تولدی در راهست.

تولدی سیاه

که از پارگی کاندومی تاریخ مصرف گذشته

عبور می کند

 


همه با چای و خرما افطار می کنند

من با طعم لبهای تو

این رمضان را خدا بر من ببخشاید

که بت پرست شدم

ای کاش

مجازاتش

آغوش تو باشد ...


 

 

پی نوشت:

شعر اول هیچ ربطی به دومی نداره, دومی به سومی, و سومی به هیچ شعر دیگه ای..
یه مهمون ویژه و عزیز و خواستنی دارم که فقط منتظرم سفارت باهاش تماس بگیره و بهش ویزا بدن تا بیاد اینجا و با هم، با توت فرنگی گناه کنیم یا با آناناس یا شایدم کیوی..
به قول مهدی موسوی هیچ چیز کشف نشده ای در گندم نیست! راستم میگه آقای موسوی, با توت فرنگی گناه کردن باید لذت و طعم خاصی داشته باشه, الان دارم با تصور طعم لباش گناه میکنم به این امید که مجازاتم امن آغوشش باشه

حس غریبی دارم,آبستن تخیلات تازه ام که  جنینش فرصت لگد زدن به رحم هیجانات فروکش کردم رو پیدا کرده و در انتظار فرصتی برای عصیانگری و عروج, موذیانه داره تقلا میکنه, غافل از اینکه پاییز، آرومترین فصل دوست داشتنی عمرش رو داره تجربه میکنه و اصلن دوس نداره که این فرزند نامشروع حس های پریودی الان  به دنیا بیاد.

از این حال و هوا که بیام بیرون باید بگم از دیشب حس فوق العاده ای دارم و این حس زیبا و قشنگ و وصف ناشدنی رو مدیون محسن باقرلو هستم, کرگدنی با قلبی از جنس ماورا, دیشب بعد از اینکه پستی رو که گذاشته بود خوندم, انگار بهترین رمان دنیا رو خونده بودم, بهترین فیلم دنیا رو دیده بودم و از تماشای بهترین تاتر دنیا لذت برده بودم و داشتم به بهترین موسیقی دنیا گوش میدادم، اونقدر زیبا و با احساس و موشکافانه مطلب جدید وبلاگشو نوشته بود که نفهمیدم کی، کجا و چه جوری با قلم محسن تو یه لحظه این دنیای خاکی رو رها کردم به عالمی رفتم که با این حقیقت روزمره و عادت های روزمرگیه ما کیلومترها فاصله داشت, دیشب تمام اون حس های منقرض شده ای رو که تو زیر زمین روحم, تو یه صندوقچه ی قدیمی داشت فسیل میشد رو بعد از سالها پیدا کردمو کشیدمشون بیرونو گردو غبارشونو پاک کردمو با سر انگشتای پاک کودکیم نوازششون کردم و در اولین تماسم حس زندگی رو با تمام شادی و شور و هیجان و امنیتش توی رگهام حس کردم و زیر پوستم لمسشون کردم.. همه ی این حس های پاک و زلالو صافو تو بهم دادای محسن, ازت ممنونم بی حد و مرز

--

امروز یه خبر خوبه حال خوب کن دیگه هم داشتم, یکی از دوستام که رومانی زندگی میکنه و مدتی بود که به دنبال عشق واقعی و نیمه ی گمشدش میگشت, بعد از چند سال زندگی مشترک با دوس پسرش و تجربیات تلخ و شیرین مختلف بالاخره فهمید که این آدم همونیه که میتونه خوشبختش کنه و دوست من (میرلا) همیشه آرزوشو داشته, دیروز رسمن با هم پیمان زناشویی بستن و سهم من از این اتفاق خوشایند عکسهاییه که تو صفحات آلبومم زندگیم و صفحات این وبلاگ برام به یادگار میمونه و دیدنشون خوشحالم میکنه..
میرلا بهت تبریک میگم و برات بهترینهارو در زندگی و عشقت آرزو میکنم، شادی تو بهترین خبر شادی دهنده ی این روزاست و آرامش همیشگیت آرزوی قلبیمه

 

 

 

آخر پی نوشت این پست, یه شعر دیگه هم میزارم که خیلی دوسش دارم و شما هم هر برداشتی آزادی دلتون میخواد بکنینو حالشو ببرین..


انگشت می کشم به بساوایی تنت
تا مطمئن شوم به کنار تو بودنت

می نوشم از پیاله ی دیدار جرعه ای
ره می برم به خلسه ی چشمان روشنت

در نی نی نگاه اهورایی ات ،هنوز
مردی نشسته است به قصد سرودنت

مردی که باغبان نگاه تو سالهاست
اما گلی هنوز نچیده ز گلشنت

گیسو شلاله کرده و در باد می روی
تا باد سهم خویش بگیرد ز خرمنت

پروانه ی در آتشم ای شمع ،چاره ای
دستی نمانده است رسانم به دامنت

زلف تو نیست اینکه چنین موج می زند
خون من است (پاییز) ریخته اینسان به گردنت

پی نوشت پی آخر نوشت:


این پست, پیش درامد یه پست دیگست که نه در محتوا و نه در موضوع و مضمون، هیچ ربطی به این مطلب نداره و اون پست به زودی منتشر میشه, وختی میگم منتشر میشه بگو چشم حتمن منتشر میشه, نه اینکه نیشتو تا بناگوشت باز میکنی و هر هر میخندی


 
← صفحه بعد