کاغذ های مچاله شده..



جنینی گرسنه در ما دهان باز میکند ،

 انگار جوجه عقابی در قله ای دور !...

 روی میزی پر از کاغذ مچاله های نویسنده ای افسرده

 ظهرانه خواهیم خورد ،

 تنها مانده من شعبده بازی کنم ،

 و شمعی را از دورترین جای توبیرون بیاورم

 و روی میز بگذارم .

  خرگوشهای بی کلاه از سینه هات بالا می روند !...

 حالا باد بزن

 تکه ای از گوشت لبانم راکه در من آماده ی بریانی ست ،

 چه میهمانی ی عجیبی در چشمهایت برپاست

 و تخت آماده ی خوابیدن است !

 چرتی کوتاه و بادی که آمد

 وجنین تو را با خود برد

 از اتفاقی ناگهان خبر دارد ،

 و از هر گوشَت شنیده شود ،

 ناگوار خواهد بود ،

 چرا که فهمیده ام ناشنواییت

 ارتباطی مستقیم با جنینی که در من شعر نمی فهمد و می خوابد (انگار لالاییست) دارد

 خوب فکر کن

 کجا باید به دریا بریزیم

 خسته تر از آنم

 که در عمق ناتوانیت

 دست و پا بزنم




چیزی درونم میلرزد
،

سنگین

...
...غریب

پُر تلاطم

وعُصیانش نگرانم میکند.

شاید

تولدی در راهست.

تولدی سیاه

که از پارگی کاندومی تاریخ مصرف گذشته

عبور می کند

 


همه با چای و خرما افطار می کنند

من با طعم لبهای تو

این رمضان را خدا بر من ببخشاید

که بت پرست شدم

ای کاش

مجازاتش

آغوش تو باشد ...


 

 

پی نوشت:

شعر اول هیچ ربطی به دومی نداره, دومی به سومی, و سومی به هیچ شعر دیگه ای..
یه مهمون ویژه و عزیز و خواستنی دارم که فقط منتظرم سفارت باهاش تماس بگیره و بهش ویزا بدن تا بیاد اینجا و با هم، با توت فرنگی گناه کنیم یا با آناناس یا شایدم کیوی..
به قول مهدی موسوی هیچ چیز کشف نشده ای در گندم نیست! راستم میگه آقای موسوی, با توت فرنگی گناه کردن باید لذت و طعم خاصی داشته باشه, الان دارم با تصور طعم لباش گناه میکنم به این امید که مجازاتم امن آغوشش باشه

حس غریبی دارم,آبستن تخیلات تازه ام که  جنینش فرصت لگد زدن به رحم هیجانات فروکش کردم رو پیدا کرده و در انتظار فرصتی برای عصیانگری و عروج, موذیانه داره تقلا میکنه, غافل از اینکه پاییز، آرومترین فصل دوست داشتنی عمرش رو داره تجربه میکنه و اصلن دوس نداره که این فرزند نامشروع حس های پریودی الان  به دنیا بیاد.

از این حال و هوا که بیام بیرون باید بگم از دیشب حس فوق العاده ای دارم و این حس زیبا و قشنگ و وصف ناشدنی رو مدیون محسن باقرلو هستم, کرگدنی با قلبی از جنس ماورا, دیشب بعد از اینکه پستی رو که گذاشته بود خوندم, انگار بهترین رمان دنیا رو خونده بودم, بهترین فیلم دنیا رو دیده بودم و از تماشای بهترین تاتر دنیا لذت برده بودم و داشتم به بهترین موسیقی دنیا گوش میدادم، اونقدر زیبا و با احساس و موشکافانه مطلب جدید وبلاگشو نوشته بود که نفهمیدم کی، کجا و چه جوری با قلم محسن تو یه لحظه این دنیای خاکی رو رها کردم به عالمی رفتم که با این حقیقت روزمره و عادت های روزمرگیه ما کیلومترها فاصله داشت, دیشب تمام اون حس های منقرض شده ای رو که تو زیر زمین روحم, تو یه صندوقچه ی قدیمی داشت فسیل میشد رو بعد از سالها پیدا کردمو کشیدمشون بیرونو گردو غبارشونو پاک کردمو با سر انگشتای پاک کودکیم نوازششون کردم و در اولین تماسم حس زندگی رو با تمام شادی و شور و هیجان و امنیتش توی رگهام حس کردم و زیر پوستم لمسشون کردم.. همه ی این حس های پاک و زلالو صافو تو بهم دادای محسن, ازت ممنونم بی حد و مرز

--

امروز یه خبر خوبه حال خوب کن دیگه هم داشتم, یکی از دوستام که رومانی زندگی میکنه و مدتی بود که به دنبال عشق واقعی و نیمه ی گمشدش میگشت, بعد از چند سال زندگی مشترک با دوس پسرش و تجربیات تلخ و شیرین مختلف بالاخره فهمید که این آدم همونیه که میتونه خوشبختش کنه و دوست من (میرلا) همیشه آرزوشو داشته, دیروز رسمن با هم پیمان زناشویی بستن و سهم من از این اتفاق خوشایند عکسهاییه که تو صفحات آلبومم زندگیم و صفحات این وبلاگ برام به یادگار میمونه و دیدنشون خوشحالم میکنه..
میرلا بهت تبریک میگم و برات بهترینهارو در زندگی و عشقت آرزو میکنم، شادی تو بهترین خبر شادی دهنده ی این روزاست و آرامش همیشگیت آرزوی قلبیمه

 

 

 

آخر پی نوشت این پست, یه شعر دیگه هم میزارم که خیلی دوسش دارم و شما هم هر برداشتی آزادی دلتون میخواد بکنینو حالشو ببرین..


انگشت می کشم به بساوایی تنت
تا مطمئن شوم به کنار تو بودنت

می نوشم از پیاله ی دیدار جرعه ای
ره می برم به خلسه ی چشمان روشنت

در نی نی نگاه اهورایی ات ،هنوز
مردی نشسته است به قصد سرودنت

مردی که باغبان نگاه تو سالهاست
اما گلی هنوز نچیده ز گلشنت

گیسو شلاله کرده و در باد می روی
تا باد سهم خویش بگیرد ز خرمنت

پروانه ی در آتشم ای شمع ،چاره ای
دستی نمانده است رسانم به دامنت

زلف تو نیست اینکه چنین موج می زند
خون من است (پاییز) ریخته اینسان به گردنت

پی نوشت پی آخر نوشت:


این پست, پیش درامد یه پست دیگست که نه در محتوا و نه در موضوع و مضمون، هیچ ربطی به این مطلب نداره و اون پست به زودی منتشر میشه, وختی میگم منتشر میشه بگو چشم حتمن منتشر میشه, نه اینکه نیشتو تا بناگوشت باز میکنی و هر هر میخندی

/ 66 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد ولي وردي پسندي

... قلم زد نگاهت به نقش آفريني كه صورتگري را نبود اين چنيني پريزاد عشقو مه آسا كشيدي خدا را به شور تماشا كشيدي @@@ سلام دوباره كاش كه به روز بودي و سير ميخواندمت جوان و ديگر اينكه با افتخار لينك تان كردم به پاس . . .

مک

اون شعرای بالا عجب عجیب غریب بود , خوب البته اینم یه جور انتظاره دیگه [تعجب]

lazy daizy

دوست گل هنوز جواب کامنتمو ندادی.شاید اصلا نت نیومدی.به هر حال کلی از اپم میگذره.اگه با تبادل لینک موافقی حتما زود بهم خبر بده.منتظر حضور گرمتم تو ناردونه

حبیب

سمت شما رو در ریاست جمهوری تبریک میگوییم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]وزیر جهاد کشاورزی

سارا

سلام دوستان گل از نزدیک ترین فرد به محسن با خبر شدم که محسن در غم از دست دادن یکی از دوستان عزیزش به اسم داریوش عزادار شده و رخت سیاه به تن کرده خواستم به بچه های اینجا هم بگم که نگران نشن.فعلا من هم در همین حد می دونم اگر خبر جدیدی شنیم حتما اینجا هم میگم

رها پویا

اره واقعا نگران بودیم ... داریوش؟ همون داریوش ؟ [تعجب] الهی... خبر بد نشنوی هیچوقت [گل] همدردی [ناراحت]

سارا

بله عزیزم منو ببخشید که مجبور شدم این خبرو بهتون بدم

مک

[لبخند][گل]