فصل مهاجرت، آخرین فصل از نسل این کرگدن..

 

 

برای اولین بار اومده بود تو وبلاگ پاییز بلند (بلاگفا) و برای پست اسپژمی که درمورد اقدام به خودسوزی یه دختر یازده ساله افغانی نوشته بودم، کامنت گذاشته بود, به همه چیز وبلاگم گیر داده بود, از عنوان تیتر تا رنگ تیره زمینه و رنگ فونت و بعدم انتقاد از مظمون غمگین مطالب وبلاگ و طولانی بودن پست هاش  .. کامنتشو که خوندم خندم گرفت, با خودم گفتم اگه منو دیده بود حتمن از موهام شروع میکردو تا به رنگ شرتمم گیر میداد
وختی رفتم وبلاگشو خوندم, شدم اسیر دستای قدرتمند و صادق قلمش و به خودم که اومدم دیدم  شدم معتاد پر و پا قرص خوندن زر زدناش و خلاصه افتادم به دام مرام و معرفت اصیلش، که این روزا  تو وجود کمتر کسی پیدا میشه
فضای وبلاگ
کرگدن بی نهایت ساده و نوستالوژیک بودم برام, هر وخت وبلاگشو میخوندم احساس آرامشی همراه با لذت و امنیت میکردم و بعضن از خوندن بعضی از پستاش دچار هیجان، غم و شادی میشدم ، با مطالب طنزش تلخ میخندیدم و با غم لابلای بعضی از نوشته هاش گریه میکردم،بعصی از پستاش خاطرات کودکیمو زنده میکرد, با یه سری دیگه زمان حال رو برام تغییر میداد و.. 
من از این وبلاگ خیلی خاطره دارم, تو این وبلاگ دوستایی پیدا کردم که مث آب چشمه  زلال بودن و مث تمام شاخه های همه ی درختای جنگل برای رقصیدن نسیم پاییزی، پاییز بلند لابلای لطافت اندام برگ هاشون بخشندگی داشتن, دوستایی به لطافت
ابر چند ظلعی , به اندوه تلخ عمه زری, به نشعگی شعر تاتوره, به حض بردن از غزل های وحید, به مهربانی کلمات نینا, به صداقت طعم سیب ، جنس بغض، شعر هزاره (سیب، بغض، هزاره..)
تو همین خونه بود که با
جو-گیریات کیامهر ,جوگیر شدم, با نگاره های دافی نگار در نوسان افتادم, م.ح.م.و.د رو شناختم و از همین جا برای خوندن یاداشت های پسر مزرعه دار به مزرعه پسری میرفتم که هوای آسمون مزرعه دلش پاک و زلال بود
خونه کرگدن رو دوس داشتم نه به خاطر خونه بودنش, نه به خاطر امن بودنش, نه به خاطر عادت.. به خاطر شلوغ بودنش, دور هم بودنش, با صفا بودنش..اینجا برای من مث یه جمع خونه وادگی بود تو شبای جمه, همون جمایی که همه هستن و میگن و میخندن و تو سر و کله هم میزنن, همون جمایی که  همه همدیگه رو دوس دارن, دلشون برای هم تنگ میشه, کنار همن و..
اینجا خیلی چیزا به من داد و بهم آموخت , من تو این خونه صفا و محبت و رفاقت رو یه جا پیدا کردم, این خونه فرصت اینو به من داد تا محسن رو با همه ی مرام و لوطی گری و انسانیت و رفاقت و عشقش و...  بشناسم و
مریم ترین بانو رو ببینم وارتباط های مجازیم با کرگدنی با قلبی از جنس ماورا بشن شیرین ترین حقیقت داشتن کسایی که الان بیشتر از خودم دوسشون دارم و دلتنگشون میشم و از به یاد آوردن خاطرات کوتاه دیدنشون تو دنیای حقیقی لذت میبرم و این سر دنیا از اینکه فرصت بیشتری برای دیدن و بودن حتی یه ثانیه بیشتر باهاشون نداشتم حسرت بخورم و این حسرت گره بندازه تو گلومو بغضمو تبدیل بکنه به های های گریه شبای تنهاییم تو کافه های خلوت آخر شب محله گاردالوس، همون موقعست که تلخی یه پیک از اسکاچ گرم تحوع آور شینایی تداعی کننده ی تلخی آخرین باری میشه که محسن رو دیدم، وختی که رفت بی اختیار و از ته دل پشت سرش گریه کردم

سلامتی..

سلامتی کرگدن

سلامتیه دوستیمون

سلامتی..

سلامتیه بغضی که واسه رفیق میترکه 

سلامتیه محسن باقرلو  که میدونم دل کندن از خونه ده سالش به اندازه اسباب کشی به خونه جدیدش براش سخته

سلامتی ..


میدونم این خونه برای یه مدت هست و بعد میشه خاطره، میدونم که محسن هست و فقط داره اثاث کشی میکنه ولی رفتن از این خونه خیلی سخته, مث اینه که خونه ای رو که تو یکی از محله های پایین شهر توش بودی ، اونجا متولد شدی و بزرگ شدی رو با تمام خاطرات خوب و بدش بخوایی رها کنی و از حوض وسط حیاط و ماهی قرمزاش و دیوارای کاهگلیش که وختی عصرا ننه جون آبپاشیشون میکرد و بوی نم کاهگلش میبردت به بهشت, دل بکنی و بری تو یه برج وسط ازدحام شهری که با همه چیزش غریبه ای, سخته تا بیاییم عادت کنیم سخته، من بوی شب بوهای باغ ننه جونو تو خونت جا گذاشتم، بوی خیسی تن ماهی قرمزاش وسط حوض حیاط، بوی تن آسمون پر از ستارشو وختی شبا بغلم میکرد..

.

.

.

تو پست آخرت نوشته بودی:  منّت بذارید و چند خط دربارهء این وبلاگ بنویسید ... خاطره ... حرف و نظر ... انتقاد ... هر چی ... فرقی نمی کنه ... مهم اینه که بنویسید ... بعد من نوشته هاتونو میذارم تو پستِ آخر و پروندهء اینجا برای همیشه بسته میشه ...


خاطره : همه ی پستا و کامنتاش خاطرن برام، محسن. از جدی بودنات و کلافگیات و زر زدنات تا بی حوصلگیاتو، خنده ها و اعتراضات محتاتانت، تا خود بخوان اون حدیث مفصلای اعصاب خورد کن و بامزت ..  به گند کشیدن کامنت دونیت این اواخر با همکاری صدف و ش ش ش ش ش ش ش ش شتیری و بقیه که هم خاطره بود هم ترس و هم عشق و شیطنت کردن.. آخ که چقد حال میداد مث این بیمارای روانی که بشون میگن این کارو نباید بکنی اما از سر شیطنت و کیف عذاب دادن طرف بدتر کلید میکنن, از ساعت دوازده-یک شب تا بامداد خمارچت کردن الکی تو کامنت دونیت.. های کامنت میزاشتیمو چرت و پرت میگفتیم و هر هر کر کر میخندیدیم و برای پستای دیگه جمیعن نقشه های شوم میکشیدیم, آخ که چقد حال میداد. به خدا همش تقصیر این ش ش ش ش ش ش ش شتیری بود که ما هارو اغفال میکرد نیشخند

حرف و نظر : حرف که زیاده اما به نظر من مسولین باید بکنن وختشو زیاد تا بفهمن فرار مغزها همون مهاجرت کرگدنیه که رییس گلست

 انتقاد: مردشور ریختتو ببرن نمیخوایی یه چند کیلو لاغر کنی؟؟؟ من که میدونم از بس چاق شدی و از درپرشین بلاگ نمیتونی بیایی تو , داری از بیشه کرگدن میری, اینا همه بهونس که به خاطر پاره ای از مسایل پشت پرده و وجود مشکلات فنی مجبور به تغییر مکان شدی

 هر چی : گامنت

فرقی نمی کنه: هر جا که بری, هرجا که باشی همیشه دوست دارم و برام عزیزی, نیشتم ببند گنده ی کچل بی شرف دوس داشتنی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

 مخلصتم تاواریش

 

پی مهاجرت کرگدن نوشت:

پرشین بلاگ چقد صوت و کوره و این بیشه چقد خالی.. دیگه دیدن عصر یخبندان برام خنده دار نیست

امشب بد جوری پیمان شکنی کردم، از مرزای مستی فرسنگها دور شدم و رفتم تو سرزمین سگ مستی به آخراش که رسیدم همه چی سیا بود، سیا.. سگ.. مست.. مست.. سیا.. سگ.. سگه سیا.. سگه مست.. سیایه سگ مست.. مسته سیایه سگ...

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه

 

 

 

/ 17 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیشکی!

ممنون از تعریف کردن خاطره های زیبا تون از اینکه همیشه زلال حرف میزنید لذت میبرم..آقا بیشتر وخت بزارین بیشتر آپ کنید ما هر روز سر میزنیم اما شوما تشیف ندارینا! [لبخند] چقد زر زدم ببخشید[شرمنده] مچکریم از پست زیبا و دلی تون![گل]

نینا

وای چه قدر صادقانه بود چقدر دوست داشتن دوست داشتنی بود

نینا

راستی ممنونم از تعریفت و خوشحالم که برای شما اینجوری تو ذهنتون نقش بستم محسن جان خیلی خوشحالم که داری به بهانه های کوچیک زندگیت لبخند میزنی تا غم بزرگتو فراموش کنی

تیشتریا

خیلی قشنگه دیدن این رفاقتا که اینقدر زیبا قلم میزنیدشون...[گل] و اینکه... نگران نباشید به حول و قوه ی الهی کامنتدونی اونجا رو هم استاد می کنیم به زودی[نیشخند]

دروغگوی صادق

جایی که گفتی با طنز تلخ هایش به اوج می رفتیم از هیجان، حقا که سخن از دل این حقیر زدید من هم شناخت محسن و وبلاگش برایم کشف یک هیجان بود. روح شاخش شاد [ماچ]

صدف

دروووود عسیسم!!! نگران نباش! خود کرگدنم به اونجا هنوز عادت نکرده! بزار یه مدت بگذره! اونجارم به معنای واقعی به گگگه میکشیم! سپاس! [نیشخند] [نیشخند]

مکث

ای بابا محسن!!!! تو نبودی دیشب کلی من و نصحیت کردی؟ کلی واسم روضه خوندی؟ خودت چرا سیاه شدی؟

کیامهر

خیلی عالی نوشتی محسن هیچ چیز تو دنیا مثل دوستی دوست داشتنی نیست دوست دارم

الهام

برای سلامتی هر چی رفیقه بزن زنگو!

حمید تنها

سلام ... بعد از یه سال به روزم ... و این است سبک جدید زندگی ایده ال من !!! منتظرم