خوش به حال اموات که با تو میخندن

 

 

درست یه شب قبل از اینکه  پدرش بهم زنگ بزنه و بگه داریوش تصادف کرده, داشتیم با هم تلفنی حرف میزدیم و طبق معمول همیشه میگفتیم و میخندیدیم , پدرش که تلفن کرد و خبر داد زدم زیر خنده, گفت الان تو کماست, گفتم عامو تو دیگه چرا، شما هم شدی عروسک دس این جقله، تو عالم و آدم، فرو کرد و دو سره رفت و برگشت، بسش نبود، رفته تو کما که چه غلطی کنه؟ باباش که زد زیر گریه و قسم خورد، هری دلم ریخت ،خنده هام شد لبخندی از جنس ترس.. ترسم شد یه دنیا دلشوره و اضطراب...

 وختی زنگ زدم بیمارستان, وختی دکترش گفت آخرین علایم حیاتی از بین رفته و کاری نمیشه... وختی خبر مرگشو شنیدم ،لبخند ماسیده ی روی لبم شد هق هق گریه های ناباوری و ترس و ماتم و تنهایی و تنهاییم..

هنوز منتظرم , پس چرا یکی بهم نمیگه که باز داری شوخی میکنی کثافت, از اون شوخی های خرکی مخصوص خودت, لعنتی.  داریوش چرا بهم زنگ نمیزنی و بام یه قرار تو کافه پلاتین نمیزاری و بعد بیایی با اون جوکای دس اول زیر سن و سالت منو بخندونی و از دلم در بیاری و ..
دیروز جسدش اومد با همون مسخره گی غیر قابل باور و یه  لبخند همیشگی روی لبای این دفعه بی رنگش..

 امروز دفنش کردم, روش خاک ریختم و زار زار خندیدم  به این زندگی کوفتی و تمام بازی های سخت و نقشای بیرحم و جانفرساش.. و هر هر اشک ریختم به حال رفیقی که داشت روی رفیقش خاک میریخت و صداش در نمیومد
شاید تا فردا که برگردم دیگه باورم شده باشه که از دست دادمت

دارم خفه میشم

 

/ 35 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کرگدن

یه چیزی بنویس محسن ...

تیشتریا

سلام. برای عرض ادب خدمت رسیدم. و اینکه امیدوارم روزای غمگین و خاکستریتون تموم شده باشه. منتظر پست جدیدیم... [گل]

رها پویا

داستان زندگی داریوش... [گل][گل] چه خوب که اینقدر از خودش خاطره خوب گذاشت [گل][گل]

دکولته بانو

محسن عزیز...امروز که صداتو شنیدم واقعا عمق ناراحتی تو فهمیدم...از دست دادن دوست خیلی خیلی سخته...و امیدوارم غم آخرت باشه...و زندگیت همیشه سرشار از خوشی باشه... صدات خیلی خیلی غمگین بود...اون محسن شاد و شنگول همیشگی نبودی... و اینکه تو فوق العاده ای بشر...دوستایی مثل تو کم پیدا می شن...اما خدا رو شکر...خدا هوای من و محسنو داره و همچین دوستایی رو نصیبمون می کنه...ممنون که همیشه قبول زحمت می کنی و حال ما دوتا رو می پرسی...واقعا خیلی خوشحالمون می کنی...

دکولته بانو

و اینکه محسن پیشنهادتو عملی کرده و تو وبلاگش با پیشنهاد تو آپدیت کرده...میگه ببینم چیکار می کنی دیگه!...

دکولته بانو

محسن می گه: لشکرتو جمع کن و کمپین باشکوهتو راه بنداز ! که می خوام پست آخر یه خداحافظی در اوج باشه ...

دکولته بانو

با تشکر از خودم که زحمت تایپ کلمه های قلمبه سلمبه ی محسنو کشیدم![زبان]

دکولته بانو

ادامه زرهای محسن:[نیشخند] اصلا فک کن این همون جشن تولد 10 سالگیه که خودت گفته بودی...

مغرور

سلام رفیق مرگ رفیقتون و صمیمانه و از ته دل تسلیت میگم[گل]